«صورتک» را که بست، دلم گرفت. نه فقط به این خاطر که قلم و نگاه اش به زندگی را دوست دارم، و نه تنها به این خاطر که همان صورتک پل آشنایی ما و دوستی و صمیمیتی این چنین ماندگار شد. دلم گرفت چون می دانستم تنها جایی است که برایش مانده است تا از زن های درون حرف بزند، از تنهایی ها و دلتنگی ها...صورتک را با بغض بست.
آن روزها جمله پروین را به او یادآوری می کردم:« نوشتن به زن ها اعتماد به نفس می دهد. مگر نه مریم؟» و گاه متعجب به خودم نگاه می کردم که عجب پوست کلفتی شده ام! و در این حلقه دوستی های چند ساله مان فقط من ماندم که هنوز وبلاگی نبستم! کی کرگدن شدم راستی؟!
در مسنجر بهم گفت که وبلاگ تازه ای راه انداخته است...صورتش را نمی دیدم. اما آنقدر او و واکنش ها و حالت هایش را خوب می شناسم که می دانم وقتی این خبر را گفت، چشم هایش برق می زده است...مثل وقتی که ایده تازه ای به ذهنش می رسد.
«زنستان» و ادا و اطوارهای فنی اش ما را توانمند کرد؛ مریم را توانمندتر، که از سروکله زدن با پشت صحنه بیشتر لذت می برد و وقتی من دو بامبی تو سر می زدم که باز زنستان ادای جدید درآورد و بدو بدو دست به دامان حسین می شدم، مریم اول یکی دوساعتی با سایت سروکله می زد شاید بی کمک درست شود. حالا ببینید طراحی لوگو سایت تازه اش را خودش انجام داده است :-)
خواهر ندارم؛ اما بعید می دانم اگر خواهری داشتم او را اندازه مریم حسین خواه دوست داشتم: «حوا»
Permalink
|